تبليغاتX
< گوشه ی دلتنگی


گوشه ی دلتنگی

هرچه کردم نشوم از تو جدا بدتر شد

نرود از دل ما مهر و وفا بدتر شد

 

مثلا خواستم این بار موقر باشم

و به جای "تو" بگویم که:"شما" بدتر شد

 

این متانت به دل سنگ تو تاثیر نکرد

بلکه برعکس همه رابطه ها بدتر شد

 

آسمان وقت قرار من و تو ابری بود

تازه با رفتن تو وضع هوا بدتر شد

 

روی شعرش دل من جوهری از عشق تو ریخت

آمدم پاک کنم عشق تو را بدتر شد...

نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 8:57 توسط ترانه|

دوستت دارم پریشان.شانه می خواهی چه کار؟

دام بگذاری اسیرم.دانه می خواهی چه کار؟

 

تا ابد دور تو می گردم.بسوزان.عشق کن

ای که شاعر می کشی.پروانه می خواهی چه کار؟

 

مردم از بس شهر را گشتم.یکی عاقل نبود

راستی تو اینهمه دیوانه می خواهی چه کار؟

 

مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!

در دل من قصر داری.خانه می خواهی چه کار؟

 

بشکن آن آیینه را.در شعر من خود را ببین

شرح این زیبایی از بیگانه می خواهی چه کار؟

 

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن

گریه کن!پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟

 

پ.ن:مهدی فرجی

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 10:1 توسط ترانه|

نرسیده به بعضی خاطره ها باید نوشت:

"آهسته به یاد بیاورید.خطر ریزش اشک..."

 

پ.ن:بازم نمیدونم کی گفته

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:52 توسط ترانه|

یک ساعت آفتاب که بتابد

خاطره ی آن همه شبهای بارانی از یاد میرود

این است حکایت آدم ها...!!!!!!!!!

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 18:22 توسط ترانه|

وحشی نبودم تا تو رامم کرده باشی

آهو نه...تا پابند دامم کرده باشی

می سوزم و دود مرا می بلعی...آنوقت

له می کنی وقتی تمامم کرده باشی...

 

پ.ن:

برو ای عشق به فکر هوسی دیگر باش

پی آلودن دامان کسی دیگر باش...!!!

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 21:40 توسط ترانه|

میترسم از صدا که صدا عاشقت بشود

این سوت کوچه گرد رها عاشقت بشود

گفتم به باد بگویم تو را...نه...ترسیدم

این گردباد سر به هوا عاشقت بشود

پوشیده ای سفید.کجا سبز من؟نکند

ناز و ترنج باغ صفا عاشقت بشود

بگذار دل به دل غنچه ها ولی نگذار

پروانه های خانه ی ما عاشقت بشود

حالا تو گوش کن به غمم شهربانو تا

در قصه هام شاه و گدا عاشقت بشود

مال منی تو چنان مال من که میترسم

حتی خدا نکرده خدا عاشقت بشود

خورشید قصه ی مادر بزرگ یادت هست؟

خورشیدمی تو.ماه چرا عاشقت بشود

عمریست گوش به زنگم.چرا؟...که نگذارم

حتی درنگ ثانیه ها عاشقت بشود

*

این شعر اوست.خود او.به عمد نا موزون

تا تو.توی مخاطب او عاشقش نشوی...

 

پ.ن:دکتر محمد حسین بهرامیان

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 19:26 توسط ترانه|

تو گرم چای خود بودی و لبم میگفت:

کاش من لب خوشبخت استکان بودم...

 

 

پ.ن:نمیدونم کی گفته!!!

نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 19:25 توسط ترانه|

قصد جان میکند این عید و بهارم بی تو

این چه عیدی و بهاری ست که دارم بی تو

گیرم این باغ گلاگل بشکوفد رنگین

به چه کار آیدم ای گل!به چه کارم بی تو؟

با تو ترسم به جنونم بکشد کار ای یار

من که در عشق چنین شیفته وارم بی تو

با غمت صبر سپردم به قراری که اگر

هم به دادم نرسی جان بسپارم بی تو

دل تنگم نگذارد که به الهام لبت

غنچه ای نیز به دفتر بنگارم بی تو

پ.ن:زنده یاد حسین منزوی

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 23:54 توسط ترانه|

همخانه ات نمی شوم ای مرد آهنی

هرچند طرح دیگری از پیکر منی

بیهوده بر حریم تنم چنگ می زنی

یک بار هم شده به خودت اعتراف کن

اقرار کن که از دل من دل نمی کنی

 شاید به روی ماه مبارک نیاوری

اما تو تا همیشه اسیر دل منی

من هم اسیر قدرت مردانه ات شدم

تا پر دهی مرا به سرانجام روشنی

گفتی بمانم امشب و پروانه ات شوم

اما تو باز دور تنم پیله می تنی

گاهی دلم برای دلت تنگ می شود

وقتی که با زبان دلم حرف می زنی

راهی جز این نمانده که از هم جدا شویم

هرچند دوست دارمت ای مرد آهنی...

 پ.ن:پریناز رئیسی

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 10:51 توسط ترانه|

امسال نیز در شب سرد تولدم

تنهاتر از همیشه خودم بودم و خودم

چشم انتظار آمدنت بی شمار بار

تا صبح پشت پنجره هی رفتم آمدم

شیرین من نیامدی و تلخ کرد

کام دقیقه ها را کیک تولدم...

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 11:40 توسط ترانه|

عشق بین ما گسست ما به هم نمی رسیم

عهد بین ما شکست ما به هم نمی رسیم

آسمان به دست تو عشق را به روی من

تا همیشه باز بست ما به هم نمی رسیم

ما دوتا ستاره ایم از دو کهکشان دور

طالعی که نحس هست ما به هم نمی رسیم

چون دو ماهی غریب از دو رودخانه ایم

موج بین ما نشست ما به هم نمی رسیم

گرچه لحظه لحظه ام با حضور چشم تو

بوده از ترانه مست ما به هم نمی رسیم

بعد از آن غروب تلخ با جدایی ای عزیز

داده ای دوباره دست ما به هم نمی رسیم

عشق ما حرام بود گفته اند بارها

چون خدا نخواسته است ما به هم نمی رسیم

غلامرضا رزمی

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 21:3 توسط ترانه|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»
Design By : Pars Skin